تبليغاتX
عشقی بی قاف بی شین بی نقطه


عشقی بی قاف بی شین بی نقطه

آن مرد داس دارد

 

امروز

ساعت شش و سی و دو دقیقه‌ی بعدازظهر

نشست مقابلم

بر نیمکتی سنگی

در نقطه‌ای گنگ از شهری غریب

و ناگهان

چند بار

شلیک کرد توی سینه‌ام.

آه،

با چشم‌هایش.

 

امروز

ساعت هفت و نه دقیقه‌ی بعدازظهر

زیر سقف ماشینی درمانده در ترافیک

تابید، بارید، وزید.

آه،

بر روحم.

 

امشب 

ساعت نمی‌دانم چند است

اما کسی دست برده است توی سینه‌ام

تا چیزی را

تا چیزی را از تپیدن بازبدارد.

آه،

برای مردی ایستاده بر لبه‌ی اندوهی ژرف دعا کنید

 

نوشته شده در ساعت توسط نگار| |

                                                                                                                                                                                                                                                               

داستان  کله کدو

مصطفی مستور

 

عيدي خپل به من مي گويد: « كله‌كدو». آبجي منيژه مي گويد: « تو‏‎‏ هم كله‌كدو هستي و هم گوش دراز». مي گويد: « تو خری. یه خر گامبوی بوگندو.» مادرم مي گويد من خوشگل ترين بچه‌ي عالم هستم و تنها كله‌ام كمي بزرگ است. مادرم راست نمي‌گويد. مي‌خواهد من ناراحت نشوم. خودم مي‌دانم كه هم كله‌ام بزرگ است و هم گوش‌هام. تازه، زبانم هم مي‌گيرد. وقتي مي‌خواهم يك كلمه به منيژه بگويم آن قدر طول مي‌كشد كه خودم هم خسته مي‌شوم، چه برسد به منيژ. من پدر ندارم. پدرم سه تابستان پيش مرد.

 

ظهر يكي از اين مگس‌هاي گنده‌ي سبز رنگ را كشتم. هي مي‌نشست روي دماغم، روي سرم، روي چشم‌هام. كشتمش و بعد سنجاق سر موهاي آبجي منيژه را كردم توي شكمش. منيژه گفت: «قاتل! آدم‌كش!» داشت موهاش را شانه مي‌زد كه اين را گفت. موهاي منيژ تا پشت زانوهاش بلندند. بلند و صاف و نرم و طلايي. يعني نه خيلي طلايي، كمي طلايي. وقتي مي‌خواهد موهاش را شانه بزند مي‌نشيند و آن‌ها را مي‌اندازد روي دامنش و بعد شانه‌شان مي‌زند؛ انگار دارد گربه‌ي عيدي خپل را روي زانوهاش ناز مي‌كند. منيژه هيچ وقت نمي‌گذارد من موهاش را شانه بزنم. مي‌گويد دست‌هاي من كثيف است. مي‌گويد بروم موهاي خودم را شانه كنم، اما من مو ندارم. يعني موهام هميشه كوتاه است. خيلي كوتاه. باز گفت: « چرا كشتي‌ش؟ آدم‌كش! » مي‌خواستم بگويم: « آخه هي مي‌رفت تو چش و چالم. تازه، مگس كه آدم نيست.» اما نگفتم. هزار سال طول مي كشيد تا اين چيزها را بگويم.

 

شب ها من پيش آبجي منيژه مي خوابم. روي بام. منيژه هفتاد و پنج تا ستاره دارد.  من چهل و دوتا. تا يك ستاره ی جديد پيدا مي‌كنيم آبجي زود آن را برمي‌دارد براي خودش. منيژه‌ همه‌ي ستاره‌هاي گُنده و پرنور را برداشته است براي خودش. شب‌ها وقتي مي‌خواهيم بخوابيم من توي تاريكي يواشكي موهاش را مي‌گذارم توي دهانم. منيژه دوست ندارد با زبانم با موهاش بازي كنم. اگر بفهمد موهاش را گذاشته‌ام توي دهانم مي زند توي كله‌ام و تا سه روز با من حرف نمي‌زند. تازه، بعد از سه روز مي‌گويد تا دوتا از ستاره‌هايم را به او ندهم آشتي نمي‌كند. براي همين است كه روز به روز ستاره هاي من كم‌تر مي‌شوند و ستاره هاي منيژ زيادتر. دست خودم نيست، من موهاي منيژ را بيش تر از هر چيزي توي اين دنيا دوست دارم. يعني اول موهاي منيژ را دوست دارم، بعد مادرم را، بعد . . . نه، اول مادرم را دوست دارم، بعد موهاي منيژ، بعد خود منيژ بعد ستاره‌ها. بعضي وقت ها چند تا گل ياس از توي باغچه مي چيند و مي گذارد لاي موهاش. يك بار گفتمش: « منيژ، كاش من ياس بودم. خوش به حال ياس‌ها.»

 

ديروز عصر منيژه با دفتر مشق‌اش محكم زد توي سر عيدي خپل. عيدي به من گفته بود منگل و منيژ هم محكم زد توي سرش و گفت منگل خودش است و آن گربه‌ي زشت دُم بريده‌اش. گربه‌ي عيدي از روز اول دم نداشت. يعني دمش خيلي كوتاه بود. هيچ كس نمي داند كي دمش را بريده اما عيدي مي‌گويد كار غلام سگي است. من كه چيزي نمي‌دانم. يعني من  هيچ چيز نمي‌دانم. من فقط بلدم نان يا يخ بخرم. يعني پول‌ها را مي‌دهم به عباس‌آقا و او هم نان‌ها را مي‌گذارد توي دستم اما من براي اين كه دست‌هام نسوزند آن‌ها را مي‌گذارم روي سرم. تا برسم خانه كله‌ام آتش مي‌گيرد. بس كه نان‌ها داغ‌اند. يخ را هم وقتي مي‌خرم مي‌گذارم توي سرم اما تا برسم خانه نصفش آب شده و پيراهنم خيس خيس مي شود. به جز اين‌ها من هيچ كاري بلد نيستم. حتي بلد نيستم ستاره هايم را بشمارم. ستاره هايم را هميشه منيژ مي شمرد. من حتي نمي‌دانم منگل يعني چه. اما لابد حرف خوبي نيست. عيدي مي‌گويد چون گوش‌هام و كله‌ام بزرگ است چيزي نمي‌دانم. به همين خاطر است كه بعضي وقت ها مي‌روم جلو آينه مي‌ايستم و زل مي‌زنم به كله‌ام، به گوش‌هام، به موهام. گاهي چشم هام را مي‌بندم و دست‌هام را از دو طرف به كله‌ام فشار مي‌دهم و فشار مي‌دهم و فشار مي‌دهم  تا از درد نزديك است جيغ بزنم اما نمي‌زنم. هزار بار اين كار را كرده‌ام تا كله‌ام كوچك‌تر شود. نمي‌شود.

   

 

توي آفتاب حياط دراز كشيده‌ام و زل زده‌ام به چراغ‌هاي رنگي بالاي سرم. آبي، سرخ، سبز، زرد. جيب‌هاي شلوارم را پُر از سنگ كرده‌ام. مادرم توي آشپزخانه دارد ظرف مي‌شويد. منيژ توي مهتابي جلو آينه نشسته و دارد ابروهاش را كوتاه مي‌كند. براي آن پدرسگ. زير لب آوازي مي‌خواند كه من آن را خوب نمي‌شنوم. بس كه گنجشك ها سر و صدا مي‌كنند. از اين جا كه من نگاه مي‌كنم موهاي منيژ توي نوري كه از آينه‌ي توي دستش مي‌تابد به آن‌ها برق مي‌زند. چند گربه توي آفتاب باغچه كنار من خوابيده‌اند. هزارتا گنجشك هم لا‌به‌لاي شاخه‌هاي درخت كُنار جيك جيك مي‌كنند اما من هرچه نگاه مي‌كنم حتي يكي از آن‌ها را هم نمي‌توانم ببينم. هميشه فكرمي‌كنم چه‌طور گربه‌ها مي‌توانند توي اين سروصدا بخوابند؟ دست مي‌كنم توي جيبم و يكي از سنگ‌ها را بيرون مي‌آورم. از سروصداي گنجشك‌ها دارم ديوانه مي‌شوم. نور خورشيد صاف افتاده است توي چشم‌هام و به همين خاطر وقتي سنگ را پرت مي‌كنم به سمت يكي از چراغ‌ها و حباب‌ سرخ آن خرد مي‌شود نمي‌توانم شكستنش را ‌ببينم. يكي از گربه‌ها با صداي شكستن چراغ از خواب مي‌پرد و مي‌رود لاي بوته هاي ياس. گنجشك‌ها هم فقط براي لحظه‌اي ساكت مي‌شوند اما باز شروع مي‌كنند به جيغ كشيدن. چند سنگ ديگر هم از جيبم بيرون مي‌آورم و اين بار آن‌ها را پرت مي‌كنم سمت حباب هاي زرد، سبز، آبي، نارنجي. منيژ جيغ مي‌زند: « ديوونه شدي، خره؟»

 

مادرم مي‌گويد وقتي فردا شب براي بردن عروس آمدند من بروم توي زير‌زمين. مي‌گويد شگون ندارد با آن كله‌ي گنده‌ام راه بيفتم دنبال عروس. مادرم راست می‌گوید. خودم از نرگس خانم شنیدم که به مادرم می‌گفت من نباید شب عروسی توی دست و پایشان باشم. روي بام خوابيده‌ايم و آسمان آن قدر سياه است كه انگار ستاره‌ها ده برابر شده‌اند. اين آخرين شبي است كه منيژ خانه‌ي ما مي‌خوابد. منيژ مي‌گويد قول مي‌دهد شب‌هاي جمعه من را ببرد امامزاده داود زيارت.  باد خنكي از سمت رودخانه مي‌آيد و موهاي منيژ را مي‌ريزد توي صورتم.  منيژ چيزهاي ديگري هم مي‌گويد اما من به حرف‌هاش گوش نمي‌دهم. نمي‌خواهم گوش بدهم. صورتم را برمي‌گردانم و از لا‌به‌لاي موهاش به چراغ‌هاي رنگي توي حياط نگاه مي‌كنم. بعضي چراغ‌ها خاموش‌اند. يعني حباب شان شکسته است. چراغ‌ها انگار آدم‌هایی که دارشان بزنند، از سیم برق آویزان‌اند. منيژ مي‌گويد اگر پسر خوبي باشم فردا شب همه‌ي ستاره‌هاش را مي‌دهد به من. اين را كه مي‌گويد نگاهم مي‌كند و مي‌خندد. من چند تار مويش را مي‌گذارم توي دهانم واز لاي موهاش زل مي‌زنم به ستاره‌ها. ستاره‌ها انگار نورشان كم مي‌شود و بعد زياد مي‌شود و باز كم مي‌شود. توي تاريكي منيژ دست مي‌كشد روي كله‌ام، روي گوش هام، روي چشم هام و من بی خودی، مثل آن وقت‌ها که منیژه با من قهر می‌کرد، بغض می‌کنم تا چشم‌هام خیس مي‌ شوند، تا ستاره‌ها انگار غرق می‌شوند توی آب.   

 

سه شب بعد که منیژ می‌آید خانه‌مان همین که در را باز می‌کنم و چشمم به موهاش می‌افتد، پاهام بی‌خودی مثل بال‌های مگس شروع می‌کنند به لرزیدن. گوش‌هام داغ می‌شوند و سرم گیج می‌رود. می خواهم بگویم «موهات چی شدند، منیژ؟» اما زبانم نمی‌چرخد. توی دل فحش می‌دهم به زبانم و کله‌ام و گوش‌هام. منیژه کله‌ام را می‌بوسد و گوش‌هام را ناز می‌کند و می‌رود سراغ مادرم. حتما کار آن داماد پدرسگ است. برمی‌گردم توی حیاط و می‌نشینم لب حوض. صدای حرف‌ها و خنده‌ی منیژ و مادرم را از توی اتاق مي‌شنوم اما نمي‌خواهم گوش بدهم. زل می زنم به عکس خودم که توی حوض افتاده و بعد دست‌هام را می‌گذارم روی کله‌ام و فشار می‌دهم. فشار می‌دهم و فشار می‌دهم و فشار می‌دهم تا کله‌ام از درد می‌خواهد بترکد. بعد یکهو چشمم می‌افتد به چند نقطه ی پرنور توی حوض. به چند ستاره که انگار رفته‌اند ته حوض شنا کنند اما بعد غرق شده‌اند و مرده‌اند و دیگر نمی توانند از جاشان تکان بخورند.  

 

 

نوشته شده در ساعت توسط نگار| |

در ستايش موهايت

می بویم گیسوانت را 


تا فرشته ها حسودی کنند به عطر تو.

شانه می زنم موهایت را

تا حوری ها سرک بکشند از بهشت برای تماشا.

شعر می گویم برای تو

تا کلمات کیف کنند

مست شوند

بمیرند.

 
                       در ستايش دست‌هايت

                       وقتي كه دل دست‌هايم

                       تنگ مي‌شود براي انگشتان كوچكت

                       آن‌ها را مي‌گذارم برابر خورشيد

                       تا با ترکیبی از كسوف و گرما

                       دوري‌ات را معنا كنم.


 

       در ستايش چشم‌هايت

                دست خودشان نیست

                      وقتی از فرط معصومیت

                                       با تابشی از جنس عشق  

                                         روح‌های ولگرد بعدازظهر را

                                             بر نیمکتی سنگی

                                                کشتار می‌کنند،

                                                 چشم‌هایت.

 

نوشته شده در ساعت توسط نگار| |

من شما را به شکلی غیر قابل درک،به شکلی غیر قابل توضیح،آن چنان که حتی خودم از بزرگی آن در هراس افتاده ام،دوست میدارم!

 

غروب بود من زل زده بودم به پشت دستهاش هردو وحشت کرده بودیم،بس که نزدیک شده بودیم به هم ،بس که معصومیت ریخته بود آنجا،پشت دستها...بعد من با انگشت اشاره خطی فرضی ومورب درست از وسط ساعد تا انگشت کوچک دست راستش کشیدم وبه او گفتم که عمیقا دوستش دارم!

 

 

 

نوشته شده در ساعت توسط نگار| |

 

تو یواشکی قایم شدی

بی آنکه رد پایت را به جا بگذاری

ومن گرگ شدم

بی آنکه حتی خیال دریدنت را داشته باشم

همه جا را دنبال تو گشتم

پشت کوهها…درخت ها….دریاها….

وباز شمردم…شمردم

این طور که من میگردم هیچ وقت پیدایت نمیکنم

خودت بیا ودوباره شروع کن

این بار دیگر هیچ کس گرگ نمیشود

هیچ کس….
نوشته شده در ساعت توسط نگار| |

 

اینها نتیجه تقدیر من نبود آغاز باتو بود تقصیر من نبود. فکر نکن دلم برایت تنگ نمی شود فکر نکن نمیشود

ببینمت یعنی نمیخواهم ببینمت .ببین نگذاشتن با نخواستیم کلی فرق دارد…

می سپارمت به بارانی که عصر خنک آن پنج شنبه بارید وتو اسمش را گذاشتی اتفاق آشنایی

به آن دوستاره که دیگر مال ما نیست

به تمام زیباها

برو زیبا

سرنوشت را نمیشود از سرنوشت…

خداحافظ

 

+روز کنکور کارشناسی ارشد ........ پنج شنبه بود … چه زود یادم رفت کنکورو خراب کردم ….

نوشته شده در ساعت توسط نگار| |

 

صبح اسرارآمیز مهر،بوی کیف تازه وسیب تغذیه ام،دفترهای جلد کرده ی شصت برگ

زنگهای داغ ورزش،راه همیشه،صبح مهر زنگ خاطره دارد ،به کوچه می دوم تا تورا پیدا کنم لابه لای خاطره ها ،لابه لای دست های گره کرده ی پرهراس

میخواهم پیدایت کنم گرچه خوابیده ای وبازجا مانده ای از خاطراتم  واین را می دانم،به کوچه می دوم لابه لای سرهای تراشیده ی پسرک ها خودم را پیدا میکنم که نگاهم گم شده لای گم شده ها .می دانم خوابیده ای در خانه تان حالا و خاطره میسازی از لحظه های بی خاطره مان

این اولین صبح مهر است که تو نیستی،بخواب خاطرت جمع زنگ مدرسه را نمیزنند حالا حالاها!!!

 

نوشته شده در ساعت توسط نگار| |


حالا
از تمامی قصه ، تنها
قاب عکسی مانده ست
که شباهتی عجیب به دختری از تبار ترانه دارد
حالا باران که می آید
خاک این دختر خالی
هنوز بوی عشق و عود و عسل می دهد
حالا مدام از پی نشانی تو
فنجان های قهوه را دوره می کنم
مدام این چشم بی قرار را
با بغض و بهانه ی باران آشنا می کنم
مدام این دل درمانده را
با باور برودت عشق
آشتی می دهم
باید این ساده بداند
بانوی برفی بیداری ها
دیگر به خانه ی خواب و خاطره باز نخواهد گشت .

 

 

+دیگر از دوری ِ دستهای و ستاره ها زاری نکنید!
من در تاب و تاب این ترانه های تنهایی،
به جای تمام شما گریه کرده ام!

 

+کم کم یاد گرفته ام به جای تو فکر کنم،
به جای تو دلواپس شوم،
حتا به جای تو بترسم!
چون همیشه کنار ِ منی!
کنارمی، اما...
صد داد از این «اما»!

 

حالا تو نیستی و خیسه چشای من و خیابون

نوشته شده در ساعت توسط نگار| |

چه سخته مال هم باشیم وبی هم

می بینم می ری و می بینی می رم

تو وقتی هستی اما دوری از من

نه میشه زنذه باشم نه بمیرم.......

 

+خدا مارو برای هم نمیخواست

+دارم می رم ته دیوونگیم اینه....

نمیخواهم بنویسم م م م

نوشته شده در ساعت توسط نگار| |

یکی نشد،امسال هم سین های هفت سینم هفت تا نمیشود..گوشه ای نشسته ام زل زده ام به جلد سبز کتاب بیوتن ،فکر کنم تا صفحه 68 خوندم تا اونجا که شب شده بود وچشم ارمیا به آپارتمان شماره 19 بود.ان البعض الظن اثم ...الان دلم نمیخواد به کتاب فکر کنم دلم نمیخواد به عید فکر کنم به کارهای عقب افتاده ای که حوصله هیچکومشونو ندارم میخواهم بروم شمال پابرهنه کنار ساحل بدوم وتازه اونجا بوی عید رو احساس کنم .. کتاب او را باز کنم و  شاید روی شن ها نماز بخوانم...

امسال میخواهم هفت سینمان را روی ساحل پهن کنم روی شن ها بنشینیم روبروی یک سفره خیس و یا مقلب القلوب بخوانیم مطمئنا تو میگی توی اون جنگل ترسناک هفت سین بیندازیم اما من هفت سینم را از حالا انداخته ام..

حالا که مشوش ترین ثانیه های عمرم را میگذرانم حالا که حتی نمیدانم کجای این دنیا ایستاده ام  گاهی فکرمیکنم من در کدام طبقه آسمان به دنیا آمدم که این قدر تشویش نماندن دارم.

حالا روزهای زیادی تا اولین هفت سینمان  باقی نمانده ، تو حافظ را از همین الان باز کرده ای ومن دیگر دنبال سین آخر نمیگردم.

 

کاش فروردین نبود اسفند که تموم میشد اردی بهشت شروع میشد کاش ماهی که خریدیم زود نمیره، نترس دیگه گریه ام نمیگیره . .. انگار خیلی دور شدم

بازهم کتاب بیوتن ویه جمعه دلگیر.

 .

 .

برای همیشه تعطیل!

کدوم صفحه بودم؟

نوشته شده در ساعت توسط نگار| |


Design By : Night Skin